کمی از اذان مغرب گذشته بود که دیدم نزدیکیهای یک مسجد بزرگ هستم ، تا وضو گرفتم و وارد شدم نماز مغرب را از دست داده بودم . به همین دلیل ، دقایقی بعد از دیگران نماز عشایم را تمام کردم . در همین موقع بود که روحانی خوش گفتار آن مسجد ِ بزرگ که ظاهراً برنامه هفتگی پرسش و پاسخ داشت شروع کرد به سؤالات مسجدی ها پاسخ گفتن . آنقدر در کلام ، نافذ بود که بعد نماز ، نشستم و تا پایان پرسشها و پاسخها به حرفهایش گوش دادم .
یکی در جمع پرسید : ببخشید حاج آقا ! راست است که دیروز جلسه هیئت امنای دانشگاه آزاد بوده و در اول جلسه ، میر حسین موسوی آمده و آقای هاشمی رفسنجانی گفته حالا که ایشون آمده اند اشکالی ندارد بگذارید در جلسه شرکت کنند ؟
روحانی مسجد گفت : من البته شخصیت حقیقی و حقوقی آقای رفسنجانی را از هم جدا می کنم اما این سؤال شما ، مرا یاد آن بنده خدایی انداخت که آمد پیش آیت الله میرزا هاشم و گفت : حاج آقا ! من امروز ، یادم نبود که ماه مبارک رمضان است به همین دلیل با دوستان رفتیم یک باغ باصفا و بره ای زمین زدیم و کبابی و بعد هم برای اینکه کباب ، از گلویمان پایین برود اشربه فراوانی فراهم بود که از آنها نوشیدیم و بعد خیلی خوشحال به خانه که رسیدیم دیدیم خوب ، همسرمان هم حضور دارند و خلاصه احساساتمان جریحه دار شد و بعد هم خوب طبیعتاً غسل هم بر ما واجب شده بود به همین دلیل به خزینه حمام رفتیم و داشتیم غسل می کردیم که ناگهان در زیر آب ، یادمان آمد که در ماه مبارک رمضان هستیم و باید روزه می گرفتیم و ماندیم که سرمان را از زیر آب بیرون بیاوریم یا نیاوریم ! حالا خدمت شما رسیده ایم که ببینیم روزه امروز ما چه حُکمی دارد ؟
روحانی مسجد با آن لهجه شیرین ِ اصفهانیش ، ادامه داد : حاج میرزا هاشم به او گفت : خوب اگر نمی دانستی که ماه مبارک رمضان است و این همه کارهای مبُطل را انجام داده ای که حَرَجی بر تو نیست و روزه ات - ان شاء الله - درست است . اما ( حاج میرزا هاشم سرش را نزدیک گوش روزه خوار مزبور کرد و آهسته گفت :) یک چیزی به تو بگویم : من تا حالا مسلمونی به خری تو ندیده ام !
حالا آقایان برای ما محترم . ولی اگر این همه دروغ و توهم و قشون کشی خیابانی و آتش زدن ماشینها و موتورها و کشتن و زخمی کردن بسیجی و نیروی انتظامی و آتش زدن مسجد و ادعای تقلب کردن و کارهای غیر قانونی کردن و حمایت اسرائیل و آمریکا و بهایی ها و رضا ربع پهلوی و گوگوش و منکرین امام زمان و ... را از این آقا ندیده اند یا دیده اند و حمل به صحت ! کرده اند ... والا چه بگویم ؟!
جمعیت حاضر در مسجد از خنده ریسه رفتند .
خبر مرتبط با این ماجرا را در اینجا بخوانید .
١- توی هواپیما ، مهندس می گفت : یک خبر توپ بهت بدم نمی ری فوری تو ایرنا بزنی ما رو به باد بدی؟ گفتم : چی ؟ گفت : تازگیها به انگشتری آقا دقت کردی ؟ گفتم : نه ، چطور مگه ؟ گفت : من دقت کردم توی ایام اخیر ، انگشتری آقا عوض شده . بعد هم در دیدار چند روز پیشی که به همراه عده ای خدمتشان رسیده بودیم از نزدیک دقت کردم و دیدم که بله انگشتری ایشان عوض شده .گفتم : یعنی چی ؟ گفت : آقا تا قبل از این ، انگشتریشون "شرف شمس" بود اما الان "حدید" ه ؛ "حدیدِ صینی". گفتم : چه اهمیتی دارد ؟ گفت : حدید را فقط در هنگام جنگ به دست می کنند . گفتم : حتماً به مصداق "انّی حربٌ لِمَن حارَبَکُم" با دشمنان است و گرنه ما که بر عکس امام که جنبه جلالی رفتارش بیشتر بود ، جز مدارا و سعه صدر ازآقا بخصوص نسبت به سران فتنه در قضایای اخیر ندیدیم ، اونقدر که دیگه کفرمون از دست این جنبه رحمانی ایشون در آمده ! بعد گفتم : خدا وکیلی اگر امام زنده بود ، در این فتنه هشت ماهه ای که از ٢٢ خرداد شروع شد و در ٢٢ بهمن تمام شد ، چه برخوردی با سران فتنه می کرد ؟!

٢- دکتر هم که تازه از سفر خارج کشور بازگشته در باره ماجراهای روز کشور گفت : من بر اساس قرائن و شواهد مطمئنم که دو نفر در این کشور قطعاً به خارج از کشور وابسته هستند و این را هم به دور از هر گونه گرایشی می گویم چون شما می دانید که من اصلاً در این مسائل اهل جهتگیریهای رایج نیستم . این دو نفر هم یکی آقای مهندس موسوی است و دیگری آقای رحیم مشایی. در مورد اولی به چند نمونه از استناداتش اشاره کرد از سال ٨۵ و بخصوص از یک سال قبل از انتخابات و سپس تحلیل خودش را از آن اخبار ِ رسماً منتشر شده گفت . البته درباره مشایی فرصت نشد که توضیح مستند کامل بدهد اما یک نکته را مطرح کرد و آن اینکه می گفت : من به هیچ وجه معتقد نیستم که رابطه آقای رئیس جمهور با آقای مشایی رابطه مرید و مرادی باشد زیرا مرید باید عین حرفهایی را بزند که مراد می زند در حالی که حرفها و موضعگیریهای دکتر احمدی نژاد زمین تا آسمان با آنچه آقای مشایی می گوید تفاوت دارد ؛ نگاه کنید به دیدگاههای متفاوت این دو در باره مثلاً اسرائیل .
دوستم گفت : من هم تعجب می کنم از موجی که در ماههای اخیر در عرصه فرهنگ کشور با میدان دادن به کسانی چون هدیه تهرانی و مهناز افشار و ... و افرادی چون محمد رضا گلزار که به دلایل مختلف ممنوع التصویر و ممنوع الاجرا بود ، راه افتاده و فکر می کنم مشایی در صدد این است که در انتخابات آینده با این شیوه های پوپولیستی رأی عوام را جلب کند .
گفتم : اگر دقت کرده باشید در هفته های اخیر ، سایت آقازاده به هیچ وجه انتقادی را متوجه مشایی نمی کند و حتی خبرهای قبلی سایت درباره مشایی ظاهرا حذف و حتی تعدیل شده است . اگر یادتان باشد سر دو سه مسئولیت دکتر الهام که بعضی مثل وزارت دادگستری و سخنگویی و ... به نوعی در یک راستا محسوب می شد همین سایت و سایتهای جناح راست چه قشقرقی راه انداخته بودند اما وقتی آقای مشایی هفته ای دو سه مسئولیت مهم می گیرد و با احتساب یکی از دوستان الان حدود ١۵-١۶ مسئولیت دارد اما صدای هیچ کدامشان در نمی آید . بعد هم نظر شخصی خودم را گفتم که من مطمئنم آقای مشایی در آینده ای نزدیک در یک نقطه به آقای هاشمی رفسنجانی خواهد رسید و هر دو هم بر علیه یک نقطه مهم !
دکتر گفت : ولی باید حواسمان باشد یک جبهه جدیدی درست نشود . خود آقا هم تلویحاً به این موضوع اشاره کردند گذشته از اینکه خدمتی که دکتر احمدی نژاد در پالایش انقلاب از چپ و راست فاسد و مدیران فسیل شده بخصوص در دولت قبلی اش کرده ، به نوعی به معجزه می ماند . اگر دقت کنید الان آقای هاشمی حاضر نیست تنها مدیر ِ رسماً منتسب به او یعنی جاسبی بعد از بیست و خرده ای سال کنار برود و نیرویی جوانتر یا جدید به جایش بیاید و حالا تصور کنید که اگر همچنان کارگزاران سازندگی زمام مدیریت کشور را به دست داشتند چه فسیلهایی همچنان مدیر بودند و همچنان مشغول خوردن و بردن !
گفتم : دکتر ! ولی می ترسم کار به جایی برسد که باز هم همان مدیران دور و بر احمدی نژاد خودمان جمع شوند و کار خودشان را بکنند کما اینکه امثال رحیمی و مرحوم کردان هم مدیران همان آقای رفسنجانی بودند .
به دکتر که از اساتید برجسته دانشگاه تهران است پیشنهاد کردم همین مباحث را - بخصوص از آن جهت که برای هر نکته اش سندی و کُدی داشت و رفرنس هر کدام را یادداشت کرده بود - در جمع جوانان و دانشجویانی که با آنها دیدار داریم مطرح کند و خودش هم همین نیت را داشت اما ظاهرا برگزار کنندگان جلسه به هیچ وجه با این پیشنهاد موافق نبودند و دکتر نتوانست این مباحث را در آن جمع ارائه کند.
***
فکر نمی کردم خداوند مهربان توفیق دهد که در یک هفته دو بار به زیارت علی بن موسی الرضا "ع" مشرف شوم اما این اتفاق افتاد و لطف خدا شامل شد و در حالی که روزهای آخر ماه صفر و ایام شهادت پیغمبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبی "ع" و امام رضا "ع" با خانواده در مشهد بودیم ، اما پنجشنبه و شب جمعه هم بار دیگر به همراه دکتر و مهندس فوق الذکر ( که اسمشان را به خاطر نکاتی که به نقل از آنها نوشتم نمی توانم ذکر کنم ؛ امنیت خیلی بالاست !) برای برگزاری چند کلاس فشرده در موضوعات مختلف به پابوس امام هشتم "ع" رفتم و البته باز هم همه دوستان را بخصوص دوستان عزیز ِ همین محیط ِ مجازی را یاد کردم .
پ . ن اول : این نوشته دو سه بار آماده شد اما به دلیل قطع برق و اختلال در سیستمی که می نویسم مطالبم حذف شد ولی این بار همان نوشته را به جای سبک تاریخی ، به سبک هرم وارونه بازنویسی کردم برای اینکه اگر بخشهای انتهایی و حاشیه هایی که می نویسم مورد علاقه برخی از مخاطبان نبود ، براحتی از خیرش بگذرند اما مطالب مهمتر را در ابتدای این روزنوشت بخوانند .
پ . ن دوم : این سفر چند ساعته برای من خیلی جالب بود بخصوص اینکه مشهد در عرض سه روز کاملا تغییر کرده بود .
الف - بار اول حضور جمعیت عزادار تا آن حد بود که از در کفشداری نمی توانستی به داخل بروی اما این بار آنقدر خلوت که باورت نمی شد .
معمولا در سفرهای زیارتی بشدت از حمله کردن و فشار وارد آوردن برای بوسیدن ضریح مطهر متنفرم و این کار را زشت می دانم اما در سفر دوم آنقدر حرم - آنهم در شب جمعه - خلوت بود که تا نزدیکیهای ضریح رفتم و به کسانی که به آن چسبیده بودند گفتم اجازه می دهید که دست من هم به ضریح برسد که کنار رفتند و من بدون آزار دادن کسی توانستم به این شیوه هم زیارت کنم ؛ به همین راحتی !
ب - بار اول سرمای بیسابقه ای در شهر مشهد بود که از زمان کودکی و دو سه سالی که در فیروزکوه بودیم نمونه اش را به یاد نداشتم ( یازده درجه زیر صفر در روزهای فوق الذکر) به گونه ای که با هر مقدار لباسی هم که می پوشیدی باز هم می لرزیدی . البته گرمای حضور مردم بخصوص آنها که در زیر بارش شدید برف و با وجود سرمای شدید با پای پیاده از شهرهای دور و نزدیک مشهد خود را به حرم آقا رسانده بودند و در خیابانهای اطراف در تمام ساعات شبانه روز به سینه زنی و زنجیر زنی و عزاداری مشغول بودند ، تمام روح و جانت را گرم می کرد .
ج - خیابانهای اطراف حرم تا دو چهارراه آنطرفتر از هر سمت ، به روی خودروها بسته بود و فقط با پای پیاده امکان تشرف وجود داشت اما در شب جمعه این هفته ، تمام خیابانها باز بود و اطراف حرم هم مثل داخل روضه شریفه خلوت بود .
د- بار اول ، خرید سوغاتی را به روز آخر موکول کردیم غافل از اینکه در روز شهادت امام رضا "ع" هیچ مغازه ای در مشهد باز نیست ، اما در همین سفر جبران کردم و برای همه همکاران و بخصوص پدر و مادر توانستم در حد بضاعتم سوغاتی مختصری بخرم . دوستان مجازی شناخته شده و ناشناس مرا ببخشند ، فقط برایشان دعا کردم !
ه - در هواپیما یک گروه ده - پانزده نفره خانوادگی از ایرانیانی که از احتمالاً آمریکا به وطن سفر کرده بودند و برای زیارت امام هشتم "ع" به مشهد می آمدند همراه ما بودند . نوع برخورد و تنوع ظاهری و دیدگاهی آنها برایم جالب بود. شاید چیز مختصری درباره آنها نوشتم . فقط در یک کلام اینکه عشق آنها به امام هشتم بسیار دیدنی و حسرت برانگیز بود.
و - یکی از دانشجویانی که برای بدرقه ما تا فرودگاه آمده بود و به خاطر تأخیر پرواز تا ساعت یک بامداد در آنجا پیشمان مانده بود ، می گفت : این روزها دغدغه بسیاری از بچه ها و جوانان اصولگرا دیگر موسوی و کروبی نیست ، زیرا اینها دیگر مُردگانی سیاسی بیش نیستند ؛ دغدغه بچه ها رفتارهای این روزهای آقای مشایی است .
ز - این درخواست هم در جلوی یکی از هتلها توجه ما را جلب کرد :
ح - به تهران که رسیدیم با مهندس که منزلش میدان رسالت بود و تا نیمی از راه هم مسیر بودیم یک تاکسی از فرودگاه گرفتیم تا پس از رساندن او ، مرا به شهرک شهید محلاتی ببرد. او را که پیاده کرد اول بزرگراه امام علی "ع" تاکسی را نگه داشت و گفت : من فکر می کردم منظورتان از محلاتی ، بزرگراه شهید محلاتی یا همان آهنگ است و نمی دانستم که شهرک شهید محلاتی را می گویید . گفتم : ما که سه بار تأکید کردیم رسالت سر راه شهرک محلاتی ، اینجا که سر راه آن خیابان نیست ! گفت : در هر صورت من این طور خیال کردم و شما را هم به آنجا نمی برم . گفتم : حتی اگر این اشتباه را کرده باشی ، این مردانگی است که در ساعت سه و نیم بامداد در اول این بزرگراه سوت و کور مرا پیاده کنی ؟ گفت : بله، همین کار را می کنم . کل مبلغ طی شده را به او دادم و پیاده شدم . او هم پولها را گرفت و گاز داد و رفت .
١٣ آبان امسال را باید یکی از مقاطع مهم پس از انتخابات دهم تلقی کرد ، نه از آن جهت که مثلا مردم بیشتری از روز قدس به میدان آمدند (که نیامدند) و نه تنها از این جهت که اوباش کمتری از آن روز و روزهای دیگر در پایتخت خودی نشان دادند ( که دادند ) .

این روز حاصل دو سه ماه رجز خواندن تمام مخالفان و معاندان ضد انقلاب به همراه هواداران جنبش سبز اموی بود . سایت منتشر کننده اخبار لحظه به لحظه آنان از مدتها قبل به شهرستانها فراخوان داده بود که بیایید و آنها پاسخ داده بودند که می آییم . در برخی روزها کسانی گفته بودند که از خارج به ایران می آییم و اگر مثل همیشه دروغ نگفته باشند لابد آمده بودند . شبکه های ماهواره ای فارسی زبان به همراه رادیو آمریکا و بی بی سی ( هم شبکه های تلویزیونی و هم رادیویی آنها) تبلیغات گسترده و مصاحبه ها و میزگردهای متعدد گذاشته بودند . حتی گروهک تروریستی مجاهدین خلق و جامعه بهاییان نیز برای چندمین بار حمایت خودشان را از جنبش سبز کذایی اعلام کردند و گفتند : ما هستیم ( شعار معروف فرقه ضاله که در این ماهها به شعار " ما هستیم ، ما هستیم ، ما همه با هم هستیم " تبدیل شد ). استفاده بسیار بسیار گسترده از ایمیل و سایت و وبلاگ در این ایام و ماهها تشدید شد و تقریبا کسی نبود که ایمیلی داشته باشد و هر روز و هر ساعت ایمیلهای تبلیغاتی با شعارها و تبلیغات متنوع در حمایت از این حرکت و قیام ! در این روز دریافت نکند . حتی وبلاگهای بچه های مسلمان و انقلابی و میهن دوست و ولایی نیز از تیررس تبلیغات آنان در امان نماند و با کامنتها و فحشهای ناموسی یا درخواستهای حضور در ١٣ آبان که بیشتر برای مخاطبان این وبلاگها نوشته می شد ، فضا سازی رسانه ای خود را تکمیل می کردند . بگذریم از کامنتهایی که در برخی سایتهای بی در و پیکر مثل تابناک و آینده و ... که هر اراجیفی را به عنوان کامنت منتشر و تایید می کردند و هنوز هم به این شیوه ضد ملی خود ادامه می دهند و خواسته ( و نه ناخواسته !) تریبون تبلیغاتی همه کسانی می شوند که ذکرشان رفت .
...

با این همه ، دیروز چه اتفاقی افتاد ؟ برنامه ای که راس ساعت ١٠ در مقابل لانه سابق جاسوسی آمریکا قرار بود برگزار شود و دانش آموزان و دانشجویان و جوانان از ساعت ٣٠/٨ دقیقه در آن حضور سبز پیدا کرده بودند و تا ساعتی بعد از پایان آن هم حضور داشتند ، شاهد ِحتی یک شعار سبز اموی در آن محدوده ( تاکید می کنم در آن محدوده ) نبود . هم از لحاظ تعداد کسانی که امسال در مقابل لانه حاضر شدند و هم کسانی که شعارهای انقلابی و ملی و ولایی سر می دادند امسال سالی منحصر به فرد بود . اما کسانی که به فراخوان بسیار گسترده همه ضد انقلاب و ضد دین و ضد ملت و بیگانگان موصوف پاسخ دادند چند نفر بود ؟ به قول کیهان ١٠٠ تا ١۵٠ نفر ؟ به قول رجا نیوز ٢٠٠ نفر که به طور پراکنده خیابانها را بالا و پایین می رفتند و می آمدند ، به قول برخی سایتهای خارجی "چند صد " نفر؟ و در بدبینانه ترین نقل قول صورت گرفته "حداکثر یک هزار نفر"؟ آیا تمام بضاعت همه مردان و زنان ضد انقلاب و بهایی و بی دین و متمرد و مرتد و پشیمان و گوش به فرمان رادیو و تلویزیونهای خارجی و پس از این همه ماهها تبلیغات و رسانه و ایمیل و وبلاگ و پیامک و ... هزار نفر است ؟ !
...
من دیروز در خیابان مرحوم طالقانی در مصاحبه با یکی از شبکه های سیما نکته ای را گفتم که نمی دانم پخش شد یا نه . اما دوست دارم در این وبلاگ هم یک بار دیگر تشکرات صمیمانه خودم را از تمامی اشخاص و گروههای پیش گفته ابراز کنم و در این تشکر نه قصد طعنه دارم و نه قصد مسخره ، این تشکر ، سپاسی از صمیم قلب است چرا که اگر آنها نبودند تمام مراسم ما مثل همه این سالهای اخیر به نوعی عادت و تکرار ملال آور تبدیل شده بود . مقایسه کنید میزان و نحوه حضور و شعارهای تظاهرات روز قدس امسال را با سالهای پیش . آیا سالهای پیش هم مردم با این میزان انگیزه در تظاهرات شرکت می کردند ؟ روز ١٣ آبان امسال را با مراسم مشابه در سالهای قبل . آیا دانش آموزان و دانشجویان و جوانان ما ، مانند سالهای پیش در آن حضور یافته بودند ؟ آنها که در زیر زمین و پستوهای مترو میدان هفتم تیر قایم شده بودند کاش در خیابان طالقانی ، "قائم" ! می شدند تا می دیدند چهره های بی استثنا بشاش و سرزنده و پر انرژی بچه ها را و مقایسه می کردند آن روحیه را با کسانی که وقتی از سوراخ مترو وارد میدان هفتم تیر می شدند و خیل جمعیت را می دیدند ، مضطرب و ترسان چگونه آهسته و پنهانی دستبندهای سبز را باز می کردند و آن را در کیف و جیبشان می چپاندند !
١٣ آبان امسال یک "نشانه" است برای کسانی که می بینند و به قول رهبر انقلاب "بصیرت" دارند ؛ نشانه یک پایان برای آنها که انقلاب اسلامی و حکومت اسلامی را هدف گرفته بودند و البته عده ای نا آگاهانه فکر می کردند زیر عَلَم "نخست وزیر امام " سینه می زنند و چشمشان را به روی این همه دروغ و تبلیغات از همه سوی جبهه کفر و نفاق داخلی و خارجی بستند .
آن "نخست وزیر امام" امروز چشمش را باز کند ( اگر چشمی دارد و رویی !) و ببیند که از آن ١٣ میلیون رای ، ١٠٠ تا حداکثر ١٠٠٠ نفر برایش باقی مانده است که تازه بخشی از آن هم شعار می دهد : " نه موسوی ، نه احمدی ؛ فقط رژیم پهلوی" ! بله آقای موسوی ! آنها نه تو را می خواهند و نه احمدی نژاد را ، آنها تفاله ها و پسمانده های رژیم منفوری هستند که امامی که تو نخست وزیرش بودی علیه او قیام و انقلاب کرد و جوانانی در تثبیت و تحکیم آن به جنگی رفتند که تو امروز به نخست وزیر آن "دوران" بودن ، خود را مفتخر نشان می دهی . کلاهت را بالا بگیر اگر آن را باد نبرده است . آنها چیزی نگذشته چهار نفر چهار نفر ، پارچه سبز مستطیل شکلی را به صورت تابوت حمل می کنند و می گویند این تشییع جنازه جنبش سبز است ؛ همان کسانی که شعار می دادند : نه موسوی ، نه احمدی ؛ فقط رژیم پهلوی !
تو گوش نکردی اما مردم ما شنیدند که رهبر عزیزمان چند روز پیش در جمع نخبگان چه فرمودند :
- "من روز اول این را پیغام دادم به همین حضراتى که صحنهگردان این قضایا هستند؛ آن ساعات اول من به آنها پیغام خصوصى دادم. من اگر یک وقتى توى نماز جمعه یک حرفى میزنم، این ابتدا به ساکن نیست؛ حرف خصوصى، پیغام خصوصى، نصیحتِ لازم انجام میگیرد، وقتى انسان ناچار میشود، یک حرفى را مىآورد در علن بیان میکند. من پیغام دادم، گفتم این را شما دارید شروع میکنید، اما نمیتوانید تا آخر کنترل کنید؛ مىآیند دیگران سوءاستفاده میکنند. حالا دیدید آمدند سوءاستفاده کردند. مرگ بر اسرائیل را خط زدند! مرگ بر آمریکا را خط زدند! معناى این کار چیست؟ آنى که وارد عرصهى سیاست میشود، باید مثل یک شطرنجباز ماهر هر حرکتى را که میکند، تا سه تا چهار تا حرکت بعد از او را هم پیشبینى کند. شما این حرکت را میکنى، رقیبت در مقابل او آن حرکت دیگر را خواهد کرد؛ باید فکرش باشى که تو چه حرکتى خواهى کرد. اگر دیدى در آن حرکت دوم، تو درمیمانى، امروز این حرکت را نکن؛ اگر کردى، ناشى هستى - حالا تعبیر بهترش این است - توى این کار، توى این بازى، توى این حرکت، ناشى هستى، ناواردى. اینها نمیفهمند چه کار میکنند؛ یک حرکتى را شروع میکنند، ملتفت نیستند که در حرکات بعد و بعد و بعد، چطور در خواهند ماند؛ مات خواهند شد. اینها را باید محاسبه میکردند. مطلب اصلى این بود."
یعنی شروع با "نخست وزیر امام" و پایان با " رژیم پهلوی" ! این هشدار چند ماه پیش آقا به تو و صحنه گردانان دیگر بود و ما البته امروز می فهمیم راز ِ حمایت رضا پهلوی و مسعود رجوی و عبدالمالک ریگی و حقیرهایی چون گوگوش و گنجی ( که گفته بود خمینی را باید در موزه تاریخ جست و جو کرد) از نخست وزیر امام و نخست وزیر دوران جنگ چیست .
این درخواست سایت لحظه به لحظه کذایی + و + در ساعت ١۴ روز سیزدهم آبان بسیار با معناست که : "از کمی تعداد ناراحت نباشید . از مردم درخواست می کنیم که فقط دو ساعت دیگر تحمل کنند و در خیابانها باشند . ما اشتباه استراتژیک بزرگی مرتکب شدیم که در روز ِ کاری ، برنامه تظاهرات گذاشتیم . مردم الان سر کارهای خودشان هستند و اگر دو ساعت دیگر بتوانید تحمل کنید و در خیابانها بمانید ، ادارات که تعطیل شود مردم به ما ملحق می شوند ( به بیان دیگر از این قلت و کمی تعداد بیرون می آییم !)"
جالب اینجاست که ساعت ١٧ دیروز ، که هم ادارات و هم مدارس و هم دانشگاهها تعطیل شده بود ، سرتاسر خیابان ولی عصر "عج" ساکت و آرام و خلوت بود و حتی خبری از آن ١٠٠ تا ١۵٠ نفر دو ساعت پیش هم نبود !
آری این گزارش و این درخواست عاجزانه و ملتمسانه بسیار با معناست . و معنی و مفهوم آن این است که جنبش سبز به وضعیت قرمز رسیده و مُهر پایان بر آن خورده و تمام شده است . خلاص !
در حقیقت یوم الله ١٣ آبان امسال ، ویژگی جدیدی دارد و آن ثبت چهارمین حادثه تاریخی در این روز پس از سه حادثه قبلی یعنی تبعید امام خمینی ، کشتار دانش آموزان و دانشجویان به دست رژیم پهلوی در سال ١٣۵٧ و تسخیر لانه جاسوسی ایالات متحده آمریکا در سال ١٣۵٩ و اینک زدن مُهر پایان بر جنبش سبز اموی در سال ١٣٨٨ است .
این پیروزی خجسته باد !
* این نوشته به لطف دوستان ، در بسیاری از سایتها و وبلاگها بازنشر پیدا کرد. بجز بخشی از حاشیه ها که به شعارهای "نه احمدی ، نه موسوی ؛ فقط رژیم پهلوی" که در تعداد بسیاری از سایتها منتشر شد ، کل این مقاله علاوه بر پیوند در چندین وبلاگ و سایت و فرند فید و گوگل ریدر ، در منابع زیر نیز بازتاب یافت :
1- روزنامه کیهان : ثبت چهارمین حادثه تاریخی .
2- سایت رجانیوز در بخش سایر رسانه ها.
3- سایت جوان آنلاین.
4- خبرگزاری فارس در بخش فضای مجازی .
5- خبرنگار مسلمان - وبلاگ برادر خوبم حامد طالبی .
پ . ن : روزنامه کیهان از این روز حاشیه هایی منتشر کرد که به علت طولانی بودن ، همه آن امکان چاپ پیدا نکرد و حالا همه آن حاشیه ها را می توانید در ادامه مطلب ملاحظه کنید.
ادامه مطلب
١- محسن مخملباف در اوایل دهه ۶٠، فیلمی را نوشت و کارگردانی کرد که در آن زمان از آن به یک "بمب هنری" یاد کردند. این فیلم 3 اپیزودی "دستفروش" نام داشت که در آن تولد، زندگی و مرگ انسان از ٢ وجه اجتماعی و فلسفی مورد بررسی قرار گرفته بود.
اپیزود دوم این فیلم یعنی "تولد یک پیرزن" که به نوعی شاهکار سینمایی مخملباف هم محسوب می شود، به وضعیت روشنفکری در ایران می پردازد که بیمار است و از خود هیچ اراده ای ندارد. این روشنفکر اگر چه روزنامه "عصر جدید" می خواند اما تیماردار و محافظ گذشته هایی است که به نوعی او را پابند خود کرده است و جدا شدن از این ساختار کهن برای او ناممکن است.

در یکی از سکانسهای این اپیزود، روشنفکر قصه ما که نقش او را "مرتضی ضرابی" بازی می کند، برای گرفتن حقوق خود به بانک می رود و سپس قصد عبور از عرض یک خیابان شلوغ را دارد، اما او کسی نیست که جرأت و جسارت گام نهادن در این عرصه پر مخاطره! و عبور از آن را داشته باشد، به همین دلیل، منتظر می ماند تا کاسبی که مشغول معامله با همپالگیاش هست، کارش تمام شود و به آن سوی خیابان برود تا او هم به "دنبال" او بتواند وارد خیابان شود و از آن بگذرد. کاسب مزبور ناگهان به یاد نکته ناگفته ای به دوستش می افتد و ناگهان از وسط خیابان برمی گردد تا حرفش را به طرف دیگر معامله بزند اما روشنفکر مدعی با وضعیت اسفباری مواجه می شود و ناگهان خود را وسط خیابان، تنها و بی پناه می یابد و به همین دلیل می دود و خود را به کاسب مزبور می رساند و به مجرد اینکه صحبتهایش تمام می شود، بار دیگر "در پناه او" قصد عبور از خیابان می کند.
٢- در علم روانشناسی، مبحثی وجود دارد به نام "رفتار توأم با وابستگی" که در آن شخصی که فاقد اعتماد به نفس، خودباوری، استقلال و شجاعت است، به طور "ناخود آگاه" رفتارهایی از خود بروز می دهد که بر همین اساس، از منظر روانشناختی بسیار معنادار است. به بیان دیگر، تصور "جدایی"ِ فرد وابسته از والدین و محیط اطراف، حتی برای لحظه ای، او را دچار اضطراب می کند. به عنوان مثال، او تاب تحمل غیبت مادر، دوری از تکیه گاهی چون پدر را ندارد واگر چنین فراقی روی دهد، شروع به گریستن می کند و به اشیاء، کسان دور و برش و هرچیزی پناه می برد که بتواند او را حفظ کند. هر چه فرد از دوران "کودکی" فاصله بگیرد و به دوران "بلوغ" و "بزرگسالی روح" نزدیکتر شود، "استقلال" بیشتری پیدا می کند و چنین وابستگیهایی د ر او کاهش پیدا می کند.

٣- در جریان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری این دوره مشاهده می شود که برخی از نامزدها، تأکید زیادی دارند تا عکس خود را حتماً در کنار کس دیگری قرار دهند و از هویت شخصی آن کس دیگر به نفع خود بهرهبرداری کنند. ممکن است این شخص یک شهردار سابق باشد یا رئیس جمهور سابق، ممکن است رئیس یک بانک بزرگ خصوصی و منبع بزرگ مالی باشد یا همسری باشد که به عنوان نویسنده یا نقاش یا مجسمه ساز مطرح باشد. ممکن است شخصی که اعتماد به نفس نداشته باشد، از اشیاء یا رنگها بهره بگیرد و در پس آن شی یا رنگ برای خود هویتی کسب کند و حتی ممکن است از ژست تبلیغاتی و مصنوعی خاصی بهره بگیرد تا برای جذب مخاطب از هیجان ناشی از آن (حتی اگر نتیجه آن، پرخاشگری باشد) سود جوید. به همین دلیل است که می بینیم در این انتخابات، در میان نامزدهای مطرح، آقای کروبی بنرهای بزرگ تبلیغاتی خود را در کنار عکس تمام قد غلامحسین کرباسچی شهردار اسبق تهران و از سرمایهداران بزرگ کشور تعبیه می کند و در دیگر تبلیغات خود، او را به عنوان معاون اول خود معرفی می کند.

آقای مهندس موسوی همه جا با همسر خود که شخصیت فرهنگی شناخته شده ای است، می رود و در کنار او عکس می گیرد و در بعضی عکسها دست در دست همسرش دارد. همین آقای موسوی تأکید دارد که در هر سخنرانی، خود را از مشاوران و دوستداران و همراهان کسانی چون آقایان محمد خاتمی و اکبر رفسنجانی معرفی کند و در اکثر قریب به اتفاق پوسترهای تبلیغاتی حتماً درسایه تصویر بزرگتری از آنان باشد.

البته دیگر نامزد مطرح انتخابات یعنی دکتر احمدی نژاد نیز از این وابستگی بی بهره نیست اما او اولاً خیلی "وابسته" به تبلیغات نیست اما گاه در جلسات سخنرانی و مصاحبه از پشت صحنه "کوه دماوند" بهره می گیرد و یا صراحتاً از پشتگرمی به "ملت بزرگ ایران" سخن می گوید. اگر نامزدهای دیگر به یک یا دو نفری تکیه کرده اند که ممکن است در سوابق آنها سوء استفاده های مالی یا قدرت طلبی های افراطی باشد، اما احمدی نژاد کوشیده است اگر قرار است تکیه گاهی داشته باشد، سطح این تکیه گاه را بسیار بسیار بالا ببرد و به کوه دماوند و ملت بزرگ ایران ارتقا دهد.
***
آیا آنها که هنوز در "اضطراب جدایی" و نیاز به "حامی" باقی مانده اند و دست به لجبازیهای کودکانه می زنند و می کوشند خود را در سایه زر و زور و تزویر و قدرتمداران پنهان کنند و از تصویر یک شخصیت مستقل از خود عاجزند، کسان قابل اعتمادی هستند که بشود زمام مدیریت بزرگ کشوری را به آنها سپرد و مطمئن بود که در عبور از این خیابان پر خطر، و در هنگامه ای که متکای آنان برای از دست ندادن یک معامله پر سود، قصد برگشتن به این سوی خیابان را می کند، بند تصمیم گیری را به آب نمی دهند و خود را نمی بازند و از خیر عبور از این معبر خطرناک نمی گذرند؟
این بزرگراه، مردان بزرگ با همتهایی چون کوه دماوند را می طلبد که پشت به توده هایی فراوان از ملت داده باشند نه به یکی دو نفر کاسبکار معامله گر.
این مطلب در سایت "رجا نیوز" منتشر شده است .
نه ، من فکر می کنم این بی انصافی بزرگی به هنرمند خوب کشورمان "مجید مجیدی" باشد که به خاطر فیلم تبلیغاتی آقای مهندس موسوی او را ملامت می کنند.
قبل از هر چیز باید به یاد بیاوریم که مجیدی در هر اثر جدید خود ، یک برگ برنده رو کرده و یک فیلم ماندگار دیگر خلق کرده است . از بدوک گرفته تا پدر ، از بچه های آسمان و باران و رنگ خدا و بید مجنون و ... بنابر این واقعا کم لطفی است که مجیدی را فیلمسازی متوسط و یا خدای نکرده بد معرفی کنند. او جزو فیلمسازان طراز اول کشورمان و بلکه جهان است و بعید است که برای ساخت فیلم آقای موسوی تمام تلاش و هنر و ذوق خود را به کار نبرده باشد .

بله ، ممکن است گفته شود که فیلمی که دیشب از صدا و سیمای جمهوری اسلامی از آقای مجیدی دیدیم انتظار ما را بر آورده نکرد. این حرف درستی است و تقریبا اکثر کسانی که این فیلم را دیدند ( و لا اقل من نظر آنها را شنیدم) چنین نظری دارند . اما باید دید مجید مجیدی انتظار ما را بر آورده نکرده است یا میر حسین موسوی ؟!
از نمابندی ها و مونتاژ و استفاده از بازیگران محلی مازندران - بر اساس شنیده ها :خانمی که وارد اتوبوس شد - و ... در بخشهایی از این فیلم ، مشخص است که مجیدی تمام تلاش خود را کرده است تا فیلم آبرومندی از آب در آید ، اما وقتی مهندس موسوی چیزی برای گفتن نداشته است ( درست مانند سخنرانی نیم ساعته او در برنامه "با دوربین" تلویزیون) ، معلوم است که این فیلم چیزی لخت و بی حاصل از آب در آید .
این فیلم نه انتظار نسل جوان ما را از آقای مهندس بر آورده کرد و نه پدران ما را که همسن خود آقای موسوی هستند و دوران کهنسالی و هفتاد سالگی خود را می گذرانند.
من البته شخصا به خاطر ارادتی که به شاعر خوب و خوش قریحه کشورمان "احمد عزیزی" دارم ، از این قسمت فیلم که در حقیقت ابتکار مجیدی بود بیشتر استفاده کردم و از بخشهای نوستالوژیک فیلم که موسوی بر خلاف الان سالمند نبود و قبراق و سرحال( درست مثل احمدی نژاد امروز) در جبهه ها و عرصه های سیاسی فعالانه حضور می یافت ، اما اگر از نگاه مخاطبان این مستند بخواهم سخن بگویم ، باید به مجید مجیدی تبریک بلند بالای دیگری بگویم و آن هم به خاطر دو سه نمای "لبخند" و "تبسم"ی بود که فیلمساز خوب ما موفق شده بود بالاخره از آقای مهندس اخمو و در هم و گرفته ما بگیرد و تا حدی - و فقط تا حدی - از ناامیدی و تلخی و یاس پر رنگی که سرتاسر فیلم را فرا گرفته بود بکاهد.
هر چند در این فیلم ، ما نه جملات و دیالوگهای زیادی از موسوی شنیدیم و نه برنامه های او را برای بیشتر ساختن کشورمان دریافتیم ، اما انتظارهای ما برای دیدن مناظره او با دکتر احمدی نژاد - مدعی اصلی ریاست جمهوری دهم - بسیار بیشتر شد تا ، هم ما برنامه های او را برای ایران اسلامی بدانیم و هم او پاسخ انتقاداتی که اینجا و آنجا از دولت کرده و گفته بود "تا لحظه آخر تبلیغات از دولت انتقاد می کنم " بشنود.
مجیدی عزیز ! برای این فیلم و نشان دادن اینکه موسوی چیزی برای عرضه ندارد ، دستت را می بوسیم .
پ . ن : راحیل دخترم می گوید بابا ! دیگه حالم از هر چی رنگ سبزه داره به هم می خوره !
بسم الله الرحمن الرحیم
جناب آقای موسوی ، نخست وزیر محترم
نامه استعفای شما باعث تعجب شد .

حق این بود که اگر تصمیم بدین کار داشتید ، لااقل من و یا مسئولین رده بالای نظام را در جریان می گذاشتید .
در زمانی که مردم حزب الله برای یاری اسلام فرزندان خود را به قربانگاه می برند چه وقت گله و استعفاست . شما در سنگر نخست وزیری ، در چهار چوب اسلام و قانون اساسی ، به خدمت خود ادامه دهید . در صورتی که نسبت به بعضی از وزرا به توافق نمی رسید ،چون گذشته عمل می شود . این حق قانونی مجلس است که به هر وزیری که مایل بود رای دهد.
تعزیرات از این پس در اختیار مجمع تشخیص مصلحت است ، که اگر صلاح بداند به هر میزان که مایل باشد در اختیار دولت قرار خواهد داد .
همه باید به خدا پناه بریم ؛ و در مواقع عصبانیت دست به کارهایی نزنیم که دشمنان اسلام از آن سو ء استفاده کنند.
مردم ما از اینگونه مسائل در طول انقلاب زیاد دیده اند ، این حرکات هیچ تاثیری در خطوط اصیل و اساسی انقلاب اسلامی ایران نخواهد داشت .
از آنجا که من به شما علاقه مندم ، ان شاء الله عند الملاقات مسائلی است که گوشزد می نمایم . والسلام .
15/6/67
روح الله الموسوی الخمینی
منبع : صحیفه امام - جلد 21 - صفحات 123 و 124.
پ. ن : این سند اولا برای ملاحظه علاقه مندان تاریخ تحولات سیاسی کشورمان و ثانیا برای دوست و دوستان مشابهی که در نظرات خود در روزنوشت قبلی من ( توزیع سیب زمینی دولتی و استعفای میر حسین موسوی ) ، احتمال داده بودند که شاید ما بی خبر بوده ایم و مهندس موسوی و امام بر سر این استعفا به توافق رسیده بودند ، تقدیم شد.




